تبليغاتX
ققنوس خیس

پنجشنبه پنجم آذر 1388

تردید بزرگ

اولین  و تا اینجای عمرم آخرین شعری که تو یه انجمن ادبی از خودم خوندم همین شعر بود که اتفاقا باعث جنجال زیادی هم تو اون انجمن شده بود ! به طوریکه تا آخر جلسه اساتید و دانشجوها مشغول نقد (اگه نگم فحش و بد وبیراه) و تعریف (از احساس) شعر بودن ... 
(البته شاید انتقاد تند اساتید به خاطر حرفی بود که قبلش زده بودم و گفته بودم که اجازه بدین دانشجوها شعراشون رو بخونن !! و انقدر حرف نزنید !
ولی الان اون انتقادا رو قبول دارم. البته همون روز هم قبول داشتم ولی چون درست نگفتن موضع گرفته بودم
در واقع یه جورایی منم تو رودرواسی اینکه همون لحظه بهم گفتن خوب بیا بخون و واسه اینکه کم نیارم رفتم و این شعر رو خوندم.
تعریف های داشنجوها هم احتمالا به همین دلیل بود که ازشون دفاع کردم و حرف دلشون رو زدم)
به هر حال اینا مهم نیست.

چند لحظه پیش خبری (که نمی دونم راسته یا دروغ حتی) خوندم که فقط خوندن این مثلا شعر خودم (که اسمش رو بذارم دلنوشته درست تره)آرومم می کرد ...

گویا غمی که دیشب به قلبم شبیخون زده بود اتفاقی نبود.

 

حرامت بود گویی
گر تو هم گویی ,
که من هم دوستت دارم !

حرامت بود گویی
تا بگویی , من تو را و عشق پاکت را بسان جان خود دانم !
که من هم عاشقت هستم !
عزیزم جان ِ من هستی !
امید ِ قلب ِ من هستی ! 

و در قلبم همیشه جای تو باقیست

و تا روزی که دنیا و زمین باقی است !
یادت نیز در قلب ِ منت جاری است ...

نمی گویی , نمی گویی

مرامت را ندانستم , نمی گویی ...

در آیینت حرام است این
نمی دانم که آن آیین چه آیینی است ؟!

چه می داند کسی ؟! شاید!

و شاید خود پرستی باشدش آیین و دینت
که این سان پر شدی تو از غرور , از کبر , نخوت !

گمانِ دیگری دارم؛

حرامی را که می گفتی
فقط بهر ِ دل من بود
فقط این دل , دل ِ بیچاره و رنجور من , آه !

و این شک می دهد روح مرا آزار
که بی مهری فقط بر من حلال است , ای وای از این یار !

برای لحظه ای دیدن

برای لحظه های آخرینی مهر ورزیدن ...

چه گویم , آه !

ز خاطر کی رود بیرون ؟

خداوندا چه رسم و سنتی است این در این دنیا ؛
که هر که ساده تر , صادق تر و عاشق تر است ,

همه دار وندارش , قلب او !
 آری همه کار و کَسش , رفته است بر یغما !

به سرعت می رود این سال ها امروز از ذهنم ... 

چه گویم , گفتنی نیست !

- یقین دارم کسی حالم نمی داند , چه گویم من ؟ -

از آن روز نخست آشنایی ؛ 

از آن دم , یخ زدن ! دل را شکستن ! 

از آن برخورد !

- گمان کردی که ما چون دیگران هستیم !! –

و من در دل به خود گفتم ؛

خدایا او چه می گوید ؟!
مگر من غیر مهر و عشق , چه چیزی در دلم بوده است ؟

ولی لَختی دگر من لُخت و عریان با دلم گفتم ؛

که یا از مهر من او را یقین نیست
و شاید در مرامش , پاسخ مهرم چنین نیست !

و تا امروز ...

کنون امروز,

پر از تردید در عشقم 
نمی دانم کجا برده مرا این سرنوشتم 

خداوندا مرا آخر چه خواهد شد ؟
من از آیین و رسم و سنت و دین ,

فقط آیین عشق و عاشقی در قلب خود دارم !

- که آن را نیز ... - 

خداوندا !

من از رسمی که عشقم را حرامی داند و طردم کند از دوستی
و تنها بر غرور و خود پرستی ها بیفزاید , به شدّت شاکی ام , من سخت بیزارم ! 

خدایا با که گویم ماجرای خویش
دگر من خسته ام از این چنینی کیش

به جرم ِ عاشقی اینجا به دار آویختندم  !
و چون هر بار می گفتم , به رسم ِ مهر , من دوستت دارم !

به آن جرمم فزون می شد
خدایا خون دل  دانی که چیست ؟! قلبم پر ز ِ خون می شد ! 

خداوندا ! خدای عاشق و معشوق !
تو خود آگاهی از حالم , تو می دانی چه می گویم ...

تو می دانی چه می گویم ؟!

خداوندا تو می گویی که عشق و دوستی بر من حرام است ؟

نمی دانم
اگر بر من حرام است این

اگر این را تو می گویی
اگر این را تو می خواهی

که از شهر و دیار عاشقان گم گردم و ...

چه گویم من ! 

کنون من با شما گویم , شما بی مهر آدم ها ! 

که دین را پوششی کردید , لعبتی شاید,

که آن مغروری ِ خود , نخوت ِ خود را کنید ارضا !

گمان کردید دانا نیست !
بر , احوال دل هاتان ؟ بر آن ابلیس پنهانی ؟! 

نمی خواهم ! نمی آید مرا باور ! چگونه ممکن است این ای خدا !

رسم خدایی , کردگاری ,
دین الهی دل  شکستن دارد آیا ؟

نمی دانید ؟
می گویم ز این رسم و ز این آیین !

این راه و این آیین
شاهراهی است در ضلال مبین !

کدام است دین
نمی خواهم ! اگر هست این !

نمی دانم .... تردیدی است ... گمان ,  نه مبین !

 

ولیکن خوب می دانم ؛

خدایا این دل ِ عاشق نمی بخشد , نمی خواهد گذشتن , 

تا به رسم مهر , نگوید ...

 

                                                                             تابستان 85

 

 

 

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 4:36 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم آبان 1388

داستانك

ديروز دوستم بهم حرف عجيبي زد ؛ به خاطر حسي كه بهت پيدا كردم  و ... بعد از مدتها ديشب دوباره نماز خوندم. بهش  گفتم : من چطور مي تونم يه همچين حسي بهت بدم وقتي خودم مدتهاست كه نماز نمي خونم. و دوباره بهم جواب داد، ولي تو ديشب با من داشتي نماز مي خوندي.

امروز صبح كه از خواب پا شدم اين فكر باهام بود كه اين دنيا فريبه و يا عجيبه.
آهان يادم اومد!! ديروز حرفهاي "ماكس وبر"  درباره ي نياز انسان به غير عقل ،  خيلي به دلم نشسته بود!!

نوشته شده توسط O.Akbari در 11:53 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم آبان 1388

بدون كلام اضافه




مرحوم شيخ محمد حسين ناييني در خاتمه كتاب تنبيه الامه و تنزيه المله از عواملي هفت گانه كه اصل و منشاء استبداد شناخته مي شوند نام مي برد:

بهره گيري و سوء برداشت از دين و تبديل آن به شعبه استبداد ديني
شاه پرستي
وجود تفرقه ميان مردم
به كارگيري رعب و وحشت و تخويف مردم از سوي مستبدان و فراعنه هر عصر
زيردستي ضعفا نسبت به زبر دستان
ايجاد اخلاق زورگويانه
استفاده از نيروهاي نظامي براي سركوب مردم

نوشته شده توسط O.Akbari در 11:9 AM |  لینک ثابت  

دوشنبه هجدهم آبان 1388

يک رویا

 

چشم هایت چه شد !
نگاه خیره چشم هایت را می خواهم

زودتر به چشمانم زل بزن!
که ؛
چشمانم از دام ِ هرزگی هراس دارند ...

اگر چشمانت با چشمانم باشند ؛
با زلال نگاه تو داغ ِ نظر بر چشم اغیار می گذارند !

 

آغوشت را می خواهم !
در آغوش تو نه غور است و نه غم

وای که در آنجا زندگی چه ساده معنا می یابد !

در آغوشت ,
شادی , شوکران تردید را شجاعانه بر زمین می ریزد,

تا در چرخش زمین
قسمت آنان شود که از دایره آغوشت بیرونند

سخت در آغوشم گیر
که بیرون از تنگ آغوشت
هیچ گاه نه به زندگی یقین کرده ام
و نه حتی به اینکه زنده هستم !

 

اکنون !
لعل لبانت لازم است ,
تا گرمابخش وجود باشند

بگذار شراره ی احساس آنها بسوزاندم !
که؛
     لبانت احساسم را لبالب می کند
                                                 با خورشید !


با هلال سرخ لبانت ...!

ماه ,
اینجا و امشب ؛
بی حرف و حدیث محکوم می شود به محاق !

و سرخی های خورشید
در فلق و شفق
یا زرد می شوند
و یا در سیاهی محو !

"دیگر پیرهن گلی ات را به در آر"
پیش از آنکه فرصت رویا دریغ شود
پیش از آنکه گل های پنهان زیر پیرهنت پرپر شوند !

...
چشم هایت چه شد !
چرا به چشم هایم ... ؟

دریغ !
کاش بودی. همین !

                                          آبان 88

نوشته شده توسط O.Akbari در 6:35 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آبان 1388

روز باران

 

تقدیم به مرد بارانی ایران زمین ؛

 

روز باران

باز باران با ترانه
بار دیگر خوانده از نو
زنده کرده روح خانه

به چه زیبا ! اهل خانه ؛

دست در دست
شور در سر , عشق در دل

نیست عذری , نه بهانه
از نو می سازیم خانه ...

یادم آید روز باران
روز خانه ,
 خانه ی دیرینه , ایران


روز شیرین حماسه
روز رویاگون خرداد
بیست میلیون برگ آری
بیست میلیون برگ فریاد

یادم آید ...
کودکی پرشور بودم
از دورویی دور بودم
از دغل از رنگ , خسته
در پی آن رنگ بی رنگیّ باران ,
در پی آن نور بودم

با زبانی کودکانه
دست هایی رو به سمت آسمان بی کرانه

شعر می خواندم برایت , ای تو باران ؛

آی باران!
آی باران !
چهره ی پاکت نهان است ...

آسمان و سقف خانه گشته ناپاک
بر در و دیوار قلبش نشسته , گرده و خاک

کاش امشب آسمان باران ببارد !

بغض من ترکید در شب
دیده ام بارید آن شب !

آمدی تو , آمدی فردای آن شب ...

حال بیش از هر زمانی
خانه دلتنگ تو گشته
کودک دیروز , از امروز ِ خانه ناامید است
کودک دیروز دیگر گشته خسته !
این کویر تشنه لب,
 این خانه ی ما
چشم امّیدش تو هستی
خانه اکنون , باز دل را بر تو بسته

من همانم !
کودک پرشور دیروز
مرد فردایی که گشته مرد امروز

دست یاری می دهد این مرد با تو
دست یاری تا ته راه ...

مثل باقیمانده ی مردان خانه !

دست در دست
شور در سر , عشق در دل
گوهر اندیشه ی نو
هست با ما , نیست مشکل !

دیده ی امّید کهنه خاک ایران

ای تو باران !
از نو باید ساخت خانه ...

آی باران !
آی باران !
آی باران !

منتظر نگذار یاران !

                                                       اسفند87

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 7:13 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

زندگي تكرار مكرر كليشه هاست.


در قحطي هنر  (و) عشق،
زندگي تكرار مكرر كليشه هاست ...
و ما هميشه له له خواهيم زد؛
تا شايد " فريب به سرابمان ببرد !‌"

هر بار
در هر دوره
و هر زمان
به فراخور آن دوره و آن زمان

كليشه را رنگ كرده اند ،

و به اسم "نو" آن را عرضه كرده اند.

ماشين حساب تكرار امروزي چرتكه است
و لامپ اديسون تكرار پر رنگ تر مشعل هاي غار نشينان !
و هر مكتبي مخلوطي از اصول مكاتب ديگر و ...


اما من ،‌
انسان ،
از اين قناري هايي كه تنها رنگ زرد دارند خسته ام !

وجود قناري رامي خواهم!!

اين دنيا و روح خسته من ايجاد مي خواهند
اين دنيا و روح خسته من ظهور مي خواهند

 اين دنيا و روح خسته من من نور مي خواهند

                                                        "حلاوتي دگر"مي خواهند

 

براي رفع ملال و دفع خستگي ؛
من ِ بي هنر به نامكرر ِ هنر  محتاجم !

آه !‌
از اين قناري هايي كه تنها رنگ زرد دارند خسته و دلزده ام !

 

                                                                                 2  آبان88

 

كليشه : نوشته يا تصويري حك شده روي فلز كه در چاپ از آن استفاده كنند. فرهنگ معين.

نوشته شده توسط O.Akbari در 4:19 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

اصالت دل بري !


نامش را شعر گذاشته ام اما تو باور مكن !

 

دلي به دام دوست دچار گشته بود

اما... !
حكايتش اين بود؛

تو (دوست) دام باز كردي ،

دلي اسير دام تو شد ؛

و بعد !

اسير دام را رها كردي ...!

بگو به من اين سان‌،‌ چه عايد تو بشد ؟


دلي به بند مانده است هنوز ولي

تو "خود" ز ِ بند دلش اين چنين رها كردي!

و حال
شكار ِ گرفتار در دام تو تنها

تو ليك در پي پهن كردن دامي دگري !!


اصالت تو همين ست ، مدام دل ببري !

تو دلبري كه مدام دل ببَري

و بعد‌؛

طناب وصل به دلبرده را به راحتي ببُُري !!

-

ديروز "دل نيوز" نوشته بود :

دلي در دام دوست جان داد اما ...

-

                                                                  مهر88

نوشته شده توسط O.Akbari در 3:55 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

از محمدعلي جمالزاده

دارالمجانين


آزمودم عقل دورانديش را – بعد از اين ديوانه سازم خويش را

از تعريف و تمجيد كردن از اين كتاب تعريفي و تمجيد دار خودداري مي كنم و الساعه درباره اش مي نويسم تا شايد كمي دين خود را به اين كتاب ادا كرده باشم ، ضمن اينكه حالا حالاها مي خواهم لذت خواندنش را زير دندانم مزمزه كنم!
مي نويسم تا گرد فراموشي بر سلولهايي كه ميوه هاي اين كتاب پربار را در خود ذخيره كرده اند ، به اين زوديها ننشيند.

اين نوشتم تا بماند يادگار- من نمانم خط بماند يادگار!

دارالمجانين حكايت محمود نامي است كه پدر پاكبازش را در كودكي از دست مي دهد. پدري كه خود اينگونه توصيفش مي كند؛ مي توان در وصف او گفت كه متدين معصيت كار و فاسق خداپرستي بود! پدرش از آن جماعتي بود كه يكي از دعاهاي پس از نمازش اين بود : اللهم ادخلناالجنه و زوجنا من الحور العين !

بعد از آن سرپرستي اش به دست عمويش افتاد ،  عمو در عين اينكه متمول بود بسيار خسيس نيز بود و به قول معروف آب از دستش نمي چكيد. و اين عمو دختر زيبارويي داشت بلقيس نام كه محمود به عشقش دچار مي شود و  ...

اما عموي محمود محاسب و دفترداري داشت كه پسرش رحيم دوست صميمي و يار گرمابه و گلستان محمود بود.

رحيم عاشق رياضيات بود و اين عشق به حدي بود كه باقي دروس را رها كرده و تنها به رياضيات و اعداد چسبيد.

به حدي اين عشق در او رخنه كرده بود كه شب و روز اعداد جلوي چشمش بودند و استعداد غريبش  در اين باب سبب شده بود كه به كشفيات شگرفي هم در زمينه اعداد دست يابد.

صحنه هايي كه از جدال يك و دو در ذهن پيچيده رحيم حكايت مي كند صحنه هايي به غايت خنده دار است هر چند گاهي كسل كننده نيز مي شود آن همه استدلالهاي رياضي كه رحيم مي آورد ...

در نهايت همين اعداد و تفكر بسيار بر روي آنها كار رحيم را به دارالمجانين مي كشاند و اين گونه مي شود كه پاي محمود – دوست صميمي اش – را نيز در ابتدا براي عيادت از رحيم به دارالمجانين باز مي كند و سبب آشنايي او با دنياي ديوانگان مي شود.

شخصيت رحيم در كل آدم را از جهاتي  به ياد شخصيت پروفسور جان نش (با بازيي راسل كرو) در فيلم يك ذهن زيبا (A beautiful mind) مي اندازد . يك نابغه رياضي كه به نوعي بيماري نيز مبتلاست با اين تفاوت كه جان نش با بيماري خود مبارزه مي كند و به نوعي كنار مي آيد و حتي تا گرفتن جايزه نوبل نيز پيش مي رود و اما رحيم سر از دارالمجانين در مي آورد.

هر چند رحيم به نكاتي مي رسد كه عمري جان نش به ذهنش خطور نكرده بود .

از طرفي آدم به ياد داستين هافمن در فيلم مرد باراني (Rain man) نيز مي افتد كه او هم به نوعي به جنون اعداد دچار بود و از جهاتي قرابت هايي با رحيم داستان جمالزاده داشت.

اما همانطور كه گفتم جدال يك و دو در ذهن رحيمي كه همچون مرادش فيثاغورث اصالت را به اعداد مي داد و كار را به جايي رسانده بود كه اعداد را خدا مي دانست ، چنان بود كه كار او را به ديوانه خانه كشاند ...

و اما آخرين ديدار محمود با رحيم در دارالمجانين كه آخرين جملات رحيم در داستان هم هست خود نشان مي دهد كه روان پاك رحيم به كجاها سير و سلوك كرده از دست اين يك و دو و اعداد ؛

"ديدم مانند مرتاضان هند سيخ و بي حركت در وسط اتاق ايستاده است و دستها را بالاي سر بطرف سقف دراز نموده گويي قالب بي جاني بيش نيست.بصداي پاي من چشمها را نيم باز نموده و لبانش آهسته بحركت آمد و گفت با احترام داخل شو !‌مگر نمي بيني كه من يك شده ام ! يك لم يزل و يك لم يزال! اناالفرد و اناالفريد _‌ انا الواحد و انا الوحيد _ اناالاحد و انا الصمد _ اعبدوني دون ان تعرفوني اين را گفت و دوباره چشمانش را بست .... در حاليكه با لحني حاكي از تواضع و يقين بود اشعار زير را زمزمه كرد:

يكي است عين هزار ارچه است غير هزار _‌ كه مختلف بظهورند و متفق به گهر

يكي است اصل و حقيقت يكي است فرع و مجاز _‌ يكي است عين و هويت يكي است تبع و اثر"


برگرديم به داستان محمود ؛

اما  محمود در وصال عشقش ناكام ماند چون عمويش قصد آن داشت كه بلقيس را به فرزند فرد متمولي دهد.

از طرفي در روزهايي كه محمود براي عيادت رحيم به دارالمجانين مي رود با فردي در آنجا آشنا مي شود كه نام خود را بوف كور گذاشته است! بوف كور كه خود فيلسوف دنيا ديده ايست عاشق دنياي ديوانگي است و سعادت را ديوانگي مي بيند و همچون مولانا به چوبي بودن پاي استدلال كنندگان معتقد است و مي گويد كه زكات عقل اندوه طويل است.

او آنقدر كتابخوان هم بوده كه تاريخ جنون را كامل تر از ميشل فوكو از بر باشد !! و آثار تمام كساني را كه از جنون سخني گفته اند از نيچه گرفته تا مولاي روم را از بر است و به اين نتيجه رسيده كه اگر خداوند چنان مصلحت ديده كه رستگاري دنيا بدست جنون باشد براي آنست كه يقين حاصل نموده كه عقل در انجام چنين كاري عاجز است.

ديالكتيك هاي محمود و بوف كور از قسمت هاي درخشان كتاب است .

اما چند بيت از اشعاري كه بوف كور آنها را جمع آوري كرده و جملگي در وصف ديوانگي اند را مي نويسم :

بيشتر اصحاب جنت ابلهند _ تا ز شر فيلسوفي مي رهند (مولوي)

از جنونم بسوي عقل دلالت مكنيد _ گم شدن بهتر از آن راهي كه بي راهبر است (كليم)(اين بيت هجمه كلمات را به ذهنم سرازير مي كند اما چون مي خواهم درباره كتاب بنويسم فعلا دست نگه مي دارم از نوشتن)

عقل چون حلقه از برون در است _ از صفات خداي بي خبر است (سنايي)

....

آشنايي و هم صحبتي با بوف كور ، عدم وصال بلقيس ، بي در آمد بودن و ديدن حال و روز سر خوشي ديوانگان و خور و خواب بي زحمتشان در دارالمجانين سبب مي شود كه محمود بعد از مطالعه انواع و اقسام جنون خود را به ديوانگي بزند و راهي دارالمجانين شود كه خود از آن بعنوان سرمنزل عافيت ياد مي كند ...

در ماههاي ابتداي حضورش در دارالمجانين همه چيز برايش لذت بخش است و در روزنوشته هايش مينويسد : راستي كه اگر بهشت آنجاست كازاري نباشد و كسي را با كسي كاري نباشد دارالمجانين ما بهشت حسابي است (اين بيت شعر را شخص اول رمان صحراي محشر جمالزاده نيز در اواخر داستان مي نويسد و به همين نتيجه اي مي رسد كه محمود دارالمجانين رسيد.)

 

محمود و بوف كور در جدل هاي خود به نتايج جالبي درباره جنون مي رسند و از زندگيشان رضايت كامل دارند. اما دردسر محمود از آن جا شروع مي شود كه درمي يابد عمويش فوت كرده و دخترعمو بلقيس بيتاب حضور محمود است .

از اينجا به بعد تلاش محمود براي ثابت كردن تصنعي بودن ديوانگيش كارساز نيست و هر چه بيشتر دست و پا مي زند بيشتر محدود مي شود و سر‌آخر از بند ديوانگان زنجيري در مي آورد.

در اواخر داستان و در بند ديوانگان زنجيري محمود به اين نتيجه مي رسد كه عشق و آزادي بزرگترين نعمت هاي زندگي هستند. اما آخرين جمله كتاب را بي كم و كاست برايتان مي نويسم ، شك در وجود آزادي :

هر چند مي ترسم آزادي هم مثل بسياري چيزهاي ديگر از جمله توهمات مغز خراب و عقل اسقاط و محال انديش انسان باشد. (و البته خود من هم يك ماه پيش نوشتم كه آزادي را بايد در اتوپيا جستجو كرد ، چه درد مشتركي دارم با يك ديوانه زنجيري !



پي نوشت صفر (در اين داستان بر سر عدد بودن و نبودن صفر چه جدلها كه نمي شود) : فيلم پرواز بر فراز آشيانه فاخته (كه از سواد كمم نمي دانم با چه منطقي است كه ترجمه شده است : ديوانه از قفس پريد) را هم بد نيست در همين ارتباط ببينيد. حتما از فيلم جذاب و بازي استثنائي جك نيكلسون لذت خواهيد برد... كه احتمالا اكثرن اين فيلم را ديده اند.

پي نوشت يك : در تمام داستانهاي جمالزاده راوي ، خود شخصيت اول داستان نيز مي باشد.

پي نوشت دو : عجيب آنكه شخصيت هاي داستانهاي جمالزاده همگي از دم اديبند و آن قدر تمثيل و مثل و شعر و ... در ديالوگهايشان مي آورند كه آدمي انگشت حيرت به دهان مي ماند.

پي نوشت سه : اين همه شعر و تمثيل در تاييد و همراهي حرفها در متن و گفتار تنها دو شخص ديگر را در ذهنم يادآور است كه اندكي با محمدعلي جمالزاده قابل مقايسه باشند ؛ حسين الهي قمشه اي(پسر) و عبدالكريم سروش. به قطعيت مي گويم كه اين دو  نيز در مرتبه اي بسيار پايين تر از جمالزاده قرار مي گيرند از اين حيص.

پي نوشت چهار : اينكه كتابهاي جمالزاده به صورت رسمي و با مجوز وزارت فرهنگ !!!! و ارشاد !!!!! به چاپ نمي رسند خيانت در حق جمالزاده نيست ، خيانت در حق فارسي زباناني است كه مي خواهند از قصه لذت ببرند و كامشان از شكر فارسي شيرين شود اما ...

پي نوشت پنج : خودتان را از لذت خواند كتابهاي جمالزاده محروم نكنيد.


نوشته شده توسط O.Akbari در 11:30 AM |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

در محضر شيخ شهاب الدين سهروردي(2)

رساله آواز پر جبرئيل

 

پرسيدند چگونه است كه بعضي اصوات را آواز پر جبرئيل مي خوانند ؟

گفت : بدانكه بيشتر چيزها كه حواس تو مشاهده مي كنند آواز پر جبرئيل است.... از جمله آوازهاي پر جبرئيل يكي تويي.

پرسيدم از كدام سو آمده ايد ؟ گفت‌: ما جماعتي مجردانيم و از جانب ناكجاآباد آمده ايم.
پرسيدم آن شهر كه گويي از كدام اقليم است ؟ گفت از آن اقليمست كه انگشت سبابه آنجا راه نبرد!

گفتم شما تسبيح كنيد خدايرا عزوجل‌؟ گفت نه ! استغراق در شهود فرصت و فراغي براي تسبيح نميگذارد و اگر هم تسبيحي باشد بواسطه زبان و جارحه نباشد و حركت و جنبش بدان راه نيابد.

بدان كه حق سبحانه را چندان كلماتست كبري ، آن كلمات انواري هستند از وجه كريم او. و بعضي كلمات به بعضي ديگر ارجحند. نور كلمه علياست كه از آن عظيم تر كلمتي ديگر نيست.

نسبت او در نور و تجلي با كلمات ديگر چون نسبت آفتابست با ديگر كواكب.

گفتم مرا از پر جبرئيل خبري ده . گفت بدانكه جبرئيل را دو پر است : يكي راست و آن نور محض است و پريست چپ كه نشاني تاريك بر اوست همچون تاريكي قسمتي از ماه.

پرسيدم اين پر جبرئيل آخر چه صورت دارد ؟ گفت اي غافل !‌نداني كه اين همه رموز است كه اگر بر ظاهر بدانند اين همه خواستن ها بي حاصل باشد.

هر چه مكان ندارد زمان نيز ندارد ؛ و هر چه بيرون از هر دوي اينهاست كلمات حق است ، كبري و صغري.

نوشته شده توسط O.Akbari در 8:32 AM |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

در محضر شيخ شهاب الدين سهروردي(1)

رساله في حقيقت العشق(مونس العشاق)

 

گر عشق نبودي سخن عشق نبودي – چندين سخن نغز كه گفتي كه شنودي؟

ور باد نبودي كه سر زلف ربودي             رخساره معشوق بعاشق كه نمودي  ؟

 

اول چيزي كه حق بيافريد عقل بود و بعد سه صفت به گوهر تابناك عقل بخشيد ؛ يكي شناخت حق و يكي شناخت خود و يكي شناخت آنكه نبود پس ببود !
و از اين سه به ترتيب حسن(جمال و نيكويي) و عشق و حزن پديد آمدند.

و وصول به فرزند اول عقل (حسن) ممكن نشود الا بواسطه عشق و عشق هر كسي را به خود راه ندهد ...

در باب كلمه عشق :
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گياهيست كه در باغ پديد آيد در بن درخت ، اول بيخ در زمين سخت كند ، پس سر بر آرد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فراگيرد، و چنانش در شكنجه كند كه نم در ميان درخت نماند ... تا آنگاه كه درخت خشك شود !



"اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري – با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش

.........

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها.

.........

به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می دانم- جگر پردرد و و دل پر خون و رخ را زرد  مي دانم"

 

پس عشق اگر جانرا بعالم بقا مي رساند تن را بعالم فنا مي برد ، زيرا كه در عالم كون وفساد هيچ چيز نيست كه طاقت بار عشق تواند داشت.

در ادامه عشق را از حزن جدايي مي افتد و هر يك روي بطرفي مي نهند ؛ چون برين قرار افتاد حزن روي بشهر كنعان نهاد و عشق راه بمصر برگرفت!!

راه حزن نزديكتر بود، به كنعان رسيد و سراغ پيركنعان را گرفت و در جواب يعقوب كه پرسيده بود از كدام طرف آمده اي گفت : از اقليم ناكجا آباد ! از شهر پاكان !  و حزن سكني گزيد و صومعه را به بيت الاحزان مبدل كرد ...

و اما عشق به سروقت زليخا رفت و در جواب سوال زليخا كه – از كجا مي آيي و كجا خواهي رفت و تو را چه خوانند ؟ - جواب داد ؛

من از بيت المقدس ام از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسايگي حزن دارم ... هر روز جايي باشم و هر شب جايي مقام سازم چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم باشم مهرم خوانند ، در آسمان بخرد مشهورم ! و در زمين بانيس معروفم ... اگر چه ديرينه ام هنوز جوانم.(امان از اين حديث نامكرر )

عشق به زليخا سبب آمدنش به ولايت انسان را نيز شرح مي دهد. ما سه برادر بوديم .... برادر مهين  را حسن خوانند و ما پرورده اوييم ، برادر كهين را حزن خوانند و او بيشتر در خدمت من بودي ! و ماهر سه باهم خوش بوديم. ناگاه آوازه اي در ولايت ما افتاد كه در عالم خاكي يكي را پديد آوردند، بس بلعجب هم آسمانيست و هم زميني ، هم جسمانيست و هم روحاني .... ساكنان ولايت ما را آرزوي ديدن او برخاست و ...
نوشته شده توسط O.Akbari در 1:9 PM |  لینک ثابت  

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

براي آرمانهايم نگرانم!!


 

# صداقت پديده اي انتزاعي است ، آن را مانند آزادي بايد در اتوپيا جستجو كرد!!

# در برنامه های نقد صداوسیما هر دو طرف مي دانند كه مشغول فريب يكديگرند. و بينندگان (طرف سوم)هم اين را مي دانند!

# ما هر دو جزئي از يك سيستم رياكاريم .
(اين جمله اي است كه آل پاچينو در پدرخوانده 2 به سناتور مي گويد)

# گاهي صداقت ، حماقت و سادگي ناميده مي شود و گاهي فريب كياست و زرنگي. در اين دنيا صفات به صورت مخلوط عرضه مي شوند نه خالص ، و آن قدر انعطاف پذيرند كه هميشه راه توجيه باز است.


#من براي آرمانهايم نگرانم!!
 

# همه به تامل در آرمانخواه بودن و يا نبودن مشغولند و من ، تنها در جستجوي يافتن آرماني !

# آیا آرمانی وجود دارد ؟ برای آرمان نگرانم !!

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 2:6 AM |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

شعر سپيد در خلاء سروده مي شود!!

  درباره شعر ؛


شعر سپيد در خلاء سروده مي شود.

 

آدمي با خواندن اشعار سپيد احساس بي وزني مي كند ولي احساس سبكي و طرب و  به آسمان رفتن معمولا با خواندن اشعار كلاسيك به آدمي دست مي دهد!!‌.

 

گاه آدمي در وزن ِ بي وزني حيران مي ماند !

 

سهل و ممتنع سرودن هنر است نه قلمبه سرودن.

قلمبه سرايان ضعفشان را پشت كلمات پنهان مي كنند.

 

كلمات ابزار شاعرند.
شاعري كه كلمه مي آفريند به شاعران ديگر نيز براي بيان مفاهيم پيچيده ياري مي رساند.

 

با ظهور سعدي كتاب پايان تاريخ در باب غزل نوشته شد ، اما چند سال بعد حافظ ظهور كرد.

 

كساني كه معنا و فلسفه را در شعر فداي وزن و ريتم مي كنند فاحشه هاي شعر  و شاعري هستند كه از عشق ، تنها عشق بازي را دريافته اند.

 

ترانه سراها (بعضي) دلالهاي كلمات هستند.

 

ترانه ساز يك ماشين است ، و اگر به ديده احترام به او بنگريم تنها يك نرم افزار است.

 

جوشش در آفرينش شعر همچون باراني است كه از آسمان فرود مي آيد و كوشش در آفرينش شعر چون باران مصنوعي است كه  لقاح مصنوعي ابرها باعث بارش آن مي شود.

 

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 10:38 AM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم مهر 1388

روز آشنايي دوباره با تو!

 

هي مرد ! امروز خواندم كه  بزرگوارانه گفتي ؛ تولد من روزي بود كه با شما آشنا شدم. امروز خواندم كه نجيبانه نگران بودي ...

و اما ما ، همان مايي كه بيشماريم ! همانهايي كه همه با هم هستيم ...

ما نيز در روزي دوباره متولد شديم كه دوباره تو را شناختيم! و چه فرخنده آشنايي بود اين آشنايي، كه بعد از آن مبارك سحري را از پس ظلمت شب سياه ،  و سبز را از پس سرخ اميدوارانه به انتظار نشستيم.

-

و روزها و شبهايي كه در ظلمات نااميدي شب آرام در گوش هم نجوا كرديم "دل قوي دار سحر نزديك است" تا مبادا جوانه نورس سبزمان خداي نكرده زرد شود ! تا مبادا هنوز ريشه در خاك نكرده و شاخه به افلاك نرسيده پژمرده شويم!

-

روزي كه دوباره بعد از سالها توانستيم آن چه را كه مي خواهيم فرياد بزنيم نه آن چه را كه  مي خواهند!

روزي كه شهامت يافتيم تا  تنها پژواك نباشيم ، براي خودمان كسي باشيم انساني باشيم ! و بگوييم ما هستيم !

روزي كه فهميديم دوباره ؛ انسان كرامت دارد نبايد انسان را له كنيم !

روزي كه از ته دل فرياد زديم از دروغ متنفريم ! ما راستي مي خواهيم ! 

روزي كه باز بعد از سالها معني وحدت را درك كرديم ! و آن روزي بود كه پسوند ها ي ايسمي و غير ايسمي ! را از اسممان حذف كرديم و همه با هم و كنار هم دريافتيم كه "ما همه با هم هستيم" در مقابل بيداد ! در مقابل خفقان ! در مقابل دژخيمان !
ما همه با هم هستيم هر چند به قول درست تو متكثر در ديدگاه و متكثر در راههايمان به سمت خدايي كه به قول كتابش "براي هر انساني راهي به سمت حق نهاده شده است"  و ...

هي مرد ! باور نمي كنم كه تو تنها بهانه اي بودي تا ما اين همه خوبي را شايسته شويم . نه !! باور نمي كنم ! شك ندارم كه تو حتما لايق بودي كه اين همه ظرفيت را شامل شوي ! ترديد ندارم كه تو بزرگ بودي تا اين همه خوبي نصيب ما شود ! نه ! تو تنها بهانه نبودي ! تو مرد !

تو حتما بزرگ بودي كه اين گونه به قلب ما راه يافتي...

 

هي مرد  ! نگران نباش ! خانه ي دل ما حريم امني است ، در آنجا امروز را برايت جشن مي گيريم !

 

و حال ما ، همان مايي كه بيشماريم  و همه با هم هستيم ، به تو مي گوييم : تولد دوباره ما روزي بود كه دوباره با تو آشنا شديم.

هي مرد ! تولدت مبارك.

 

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 11:18 PM |  لینک ثابت  

یکشنبه پنجم مهر 1388

عنواني برايش نيافتم !!

گاه افكار نسبتا پراكنده اي از ذهنم گذر مي كنند كه براي جمع كردنشان قالبي نمي يابم اين مي شود كه اين گونه مي شود!! ؛

 

#ضربه هاي ساتور ِ پريشاني روزگار بر روح بي خانمانم ، تفكراتم را منقطع كرده است.

 

#آقاي ايكس بعد از اينكه در مباحثه بازنده شد ، تصميم گرفت به اعتقادات قبلي خودش محكمتر بچسبد!!

 

#عقل هميشه وظيفه تغييرات بنيادين در اعتقادات را بر عهده ندارد.
 گاهي آن چه اين تغييرات را انجام مي دهد احساسات و دل است.
عقل معمولا تنها بعد از تقريبا حتمي شدن تغييرات ، به اعتقادات شاخ و برگ مي دهد و آنها را توجيه مي كند.


#در بازجستن "روزگار وصل" عقل نقش كمتري دارد.

 

#"بس خنده ها كه بر خرد نكته دان زند – طفلي كه بوسه بر در پير مغان زند" (نمي دانم از كيست!)

 

#نقد ِ بخش هنري يك اثر هنري دخالت نابجاي عقل در امور داخلي مخلوقات دل است !!؟


#هنر ناب استعداد است يا هديه ؟ يا هر دو !!؟

 

#آقاي ايكس گفت ؛ من هم اگر شاخه نبات(ي) داشتم استعدادم در غزل سرايي كم از حافظ نبود.

 

#افلا تبصرون با افلا تعقلون متفاوت است. نبايد جاي اين دو را عوض كنيم.

 

# "گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد .... كو قسم چشم صورت ايمانم آرزو است"(مولانا)

 

#نمونه اي از نقد يك اثر هنري با استفاده از عقل ؛
ايمان ديدني نيست،‌ قصه ايمان را مي توان از طريق گوش شنيد ولي تنها مي شود تصور ايمان را ديد ،
من تصوير ايمان را نمي بينم پس تصوير آن وجود ندارد.

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 10:10 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم مهر 1388

روزگار از ازل غريب بوده است !!

سه گانه زير را در نيمروز ِ اولين روز پاييز 88 نوشته ام ... يادش بخير مدرسه !

 


روزگار از ازل غريب بوده است !!

 

پدرم هميشه مي گويد ؛ روزگار غريبي شده است !
پدرم مي گويد ، پدربزرگم هم هميشه همين جمله را به من مي گفت !

آيا پدر ِ پدربزرگم هم همين را هميشه به پدربزرگم مي گفت ؟
...
روزگار از ازل غريب بوده است.

 

 

 

معاد

از بچگي به اميد مدرسه رفتن بزرگ شديم
مدرسه را با آرزوي دانشگاه گذرانديم

دانشگاه را براي كار طي كرديم

و كار كرديم تا بميريم.

 

اشتباه كرديم !
بايد مي دانستيم كه چگونه گذراندن مهم است ، نه خود ِگذاراندن !

آيا مي ميريم به اميد زندگي دوباره ؟

هيچ انديشيده ايم ؟! ؛

زندگي بعد از مرگ را چگونه مي خواهيم ؟

 

 

 

بازي با عشق

دخترك پرهيزكار از عشق بازي پرهيز كرد اما سالها با عشقم بازي كرد .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط O.Akbari در 12:19 PM |  لینک ثابت   •